//
کد خبر: 501748

آتش زیر خاکستر اعتماد؛ وقتی مژگان بهترین دوستم، زندگی مشترکم را ویران کرد!

زنی جوان، با ورود مربی باشگاه به زندگی‌اش، ناخواسته پای خیانت را به خانه‌اش باز می‌کند و زندگی مشترکش را در آستانه فروپاشی می‌بیند.

برای ایجاد تنوع در زندگی روزمره، تصمیم گرفتم به باشگاه ورزشی بروم. ناصر، همسرم، همواره مرا تشویق می‌کرد که ورزش را جدی بگیرم. در باشگاه، با مژگان، مربی فیتنس، آشنا شدم. او برنامه‌های تمرینی‌ام را تنظیم می‌کرد و مرا راهنمایی می‌کرد.

به مرور زمان، رابطه‌مان صمیمی‌تر شد و گاهی اوقات، بعد از باشگاه، با هم به سینما یا خرید می‌رفتیم. شب‌ها، وقتی با ناصر درباره باشگاه صحبت می‌کردم، عکس‌های مشترکمان با مژگان را هم به او نشان می‌دادم. هرگز تصور نمی‌کردم که دیدن این عکس‌ها، تاثیری روی ناصر داشته باشد. او همیشه مردی آرام و گوشه‌گیر بود.

اما کم‌کم، متوجه کنجکاوی‌های ناصر شدم. او اصرار داشت که عکس‌های بیشتری از باشگاه را ببیند. من هم، ساده‌دلانه، عکس‌ها را به او نشان می‌دادم. ناصر مرا تشویق می‌کرد و در میان حرف‌هایش، از اندام مژگان هم تعریف می‌کرد.

این، اولین اشتباه من بود. اشتباه بعدی‌ام، دعوت مژگان به خانه‌مان بود. مژگان، دختری صمیمی و بی‌پروا بود و حتی وقتی ناصر در خانه بود، با لباس‌های ورزشی تنگ و چسبان رفت‌وآمد می‌کرد.

در تمام سال‌های زندگی مشترکمان، به ناصر اعتماد کامل داشتم و هرگز رفتاری مشکوک از او ندیده بودم. اما با باز کردن پای مژگان به خانه‌ام، ناخواسته، آتشی را روشن کردم که زندگی‌ام را سوزاند.

کم‌کم، متوجه تغییر رفتار ناصر شدم. او مثل همیشه بی‌حوصله و کم‌حرف شده بود و کمتر برای من وقت می‌گذاشت. حتی روابط زناشویی‌مان هم سرد شده بود. تا اینکه، اعتراض‌های ناصر شروع شد.

او آشکارا مرا با مژگان مقایسه می‌کرد و بدون شرم، از اندام و چهره او تعریف می‌کرد و می‌گفت که لیاقت داشتن زنی مثل مژگان را دارد.

دعواها و بحث‌های ما بیشتر و بیشتر شد. در اشتباه سوم، تمام ماجرا را با مژگان در میان گذاشتم و با او درد دل کردم. غافل از اینکه، مژگان و ناصر، مدتی بود که با هم رابطه برقرار کرده بودند.

این اتفاقات، مرا به شدت افسرده کرد و در نهایت، یک روز پاییزی، به صورت توافقی از ناصر جدا شدم. چند وقت بعد، مژگان هم ناپدید شد.