مرور حوادث گذشته؛
خیانت خانوادگی؛ خواهرم، زندگی مشترکم را ویران کرد/ او با همسرم ...
زنی جوان، در اوج ناباوری، متوجه خیانت همسرش با خواهر خود میشود و زندگیاش را در آستانه فروپاشی میبیند.
مدتها بود که شک و تردید، سایه سنگینی بر زندگی مشترکم انداخته بود. همسرم رفتارهای مشکوکی داشت، اما هیچ مدرکی برای اثبات خیانتش نداشتم. ذهنم پر از سوالات بیجواب بود و هر لحظه، کابوس خیانت، بیشتر در وجودم رخنه میکرد. به هر کسی که فکرش را میکردم مظنون بودم، اما حتی در بدترین کابوسهایم هم تصور نمیکردم که آن زن، خواهرم باشد.
چهار سال از زندگی مشترکمان میگذشت و حاصل این زندگی، کودکی پنج ماهه بود. در دوران نقاهت پس از زایمان، در خانه پدر و مادرم به سر میبردم. یک شب، همراه برادرم، برای برداشتن وسایل به خانه خودمان رفتم و آنجا بود که با صحنهای روبرو شدم که تمام باورهایم را در هم شکست. همسرم و خواهرم، در آغوش هم...
ابتدا، شوکه و مبهوت، نمیتوانستم آنچه را که میدیدم باور کنم. خواهرم، کسی که همیشه به او اعتماد داشتم، به من خیانت کرده بود. اما واقعیت، تلختر از آن بود که بتوان نادیدهاش گرفت.
همسرم، از طریق خواهرم به خانوادهام معرفی شده بود. بارها از خواهرم پرسیدم که چرا مردی را که به او علاقه داشته، برای زندگی به من پیشنهاد داده است؟ اما او هر بار، با انکار، مدعی میشد که علاقهای به همسرم نداشته و این رابطه، به اصرار همسرم شکل گرفته است.
همسرم، که چهار سال از من کوچکتر بود، در دادگاه، به علاقهاش به من اعتراف کرد، اما مدعی شد که زندگی با من، او را شاد نمیکند. او گفت که به خاطر موقعیت شغلی من، با من ازدواج کرده است.
من، که دیگر امیدی به بازگشت زندگیام نداشتم، از تمام حقوق خود گذشتم و تنها حضانت فرزندم را خواستم. من میدانستم که همسرم، لیاقت پدر بودن را ندارد و نمیتواند فرزندم را به درستی تربیت کند.
قاضی دادگاه، پس از شنیدن اظهارات طرفین، حکم طلاق را صادر کرد.