شبیخون برادر شوهر؛ خیانت و انتقام، در سایه غیبت همسر!
: شبیخون برادر شوهر، پرده از خیانت زن جوان برمیدارد و او را در گرداب انتقام و تباهی غرق میکند.

چند ماهی بود که فربد، همسرم، برای مأموریتی کاری به خارج از کشور رفته بود. راستش را بخواهید، حتی وقتی هم که بود، رابطه ما چندان گرم و صمیمی نبود. اما قسم میخورم که هرگز به فکر خیانت نبودم. تا اینکه یک روز، سوار یک تاکسی اینترنتی شدم. ترافیک سنگین بود و زمان زیادی طول کشید تا به خانه برسم.
راننده، جوان خوشتیپ و خوشصحبت و باادبی بود. در طول مسیر، سر صحبت باز شد و در مورد مسائل مختلفی با هم گفتگو کردیم. در نهایت، بحث به درد دل کشید و من هم گوشهای از داستان تنهاییام را برایش تعریف کردم. اینکه همسرم در مأموریت است و من تنها هستم و...
یکی دو روز بعد، به طور اتفاقی دوباره کوروش را دیدم. حالا که فکر میکنم، شاید هم آنقدرها هم اتفاقی نبود... خلاصه اینکه، رابطه من و کوروش کمکم شکل گرفت. البته تا قبل از آن شب شوم، رابطهمان در حد گشتوگذار و کافه رفتن بود.
تا اینکه یک شب، شام مفصلی درست کردم و کوروش را به خانهام دعوت کردم. بعد از شام، مشغول تماشای فیلم شدیم که ناگهان صدای زنگ در بلند شد. منتظر کسی نبودم و همسایهها هم چندان با ما رفتوآمد نداشتند. از چشمی در نگاه کردم. برادر فربد، محمود، پشت در بود و از قیافهاش معلوم بود که اوضاع عادی نیست.
کوروش را به اتاق فرستادم و در را باز کردم. محمود، بدون هیچ مقدمهای، یک سیلی محکم به صورتم زد و فریاد زد: «کجا قایمش کردی؟»
دنیا روی سرم خراب شد. فقط یادم میآید که به پاهای محمود افتاده بودم و التماس میکردم که مرا ببخشد و با کوروش کاری نداشته باشد. کوروش هم از اتاق بیرون آمد و بالاخره به هر زحمتی بود از خانه فرار کرد. من ماندم و محمود. از ترس و وحشت، آنقدر گریه کردم که چشمهایم تار میدید. دو قرص خوابآور خوردم و به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
تمام وجودم پر از استرس و ترس بود. نمیدانستم چه اتفاقی در انتظارم است! اگر محمود ماجرا را برای فربد تعریف کند، چه جوابی باید بدهم؟ در همین افکار غرق بودم که ناگهان احساس کردم کسی از پشت مرا در آغوش گرفت و دست و پایم را در بدنش قفل کرد.
هر چه تلاش کردم که خودم را رها کنم، بیفایده بود. محمود، با نقطه ضعفی که از من گرفته بود، نقشهای شیطانی در سر داشت و آن شب تا صبح، بارها به من تجاوز کرد.
نکته: این داستان مربوط به گذشته است و صرفاً جهت عبرتآموزی بازنشر شده است.
برای ورود به کانال تلگرام فرتاک نیوز کلیک کنید.