از نمایش درهمان تا روزنامه کیهان با کمال شهبازبگیان
دوران کودکی من در محله آقاجانیبیگ گذشت سپس به محله پلویی آمدیم که نشانهای به نام قبر پلویی بود و ما در ضلع غربی قبر پلویی زندگی میکردیم

شهباز و شهبازبگیان خانوادههای بزرگ همدان هستند تعدادی از آنها در صنعت چرم بودند و تعدادی هم در بازار فعال بودند پدر کمال شهبازبگیان از زغال فروشان مطرح همدان بود اما او شغل آبا و اجدادی را رها کرد و به دنبال هنر رفت و مدتها در عرصه تئاتر همدان و تهران کار کرد و بیش از 20 سال با روزنامه کیهان به عنوان روزنامهنگار و ویراستارهمکاری کرد.
او 43 سال در دارد از همدان مهاجرت کرده اما همچنان تعلق خاطری به همدان دارد از خانواده و طبیعت همدان تا مزار دکتر میرهادی او را به همدان میکشاند.
لطفا از دوران کودکیتان بگویید؟
دوران کودکی من در محله آقاجانیبیگ گذشت سپس به محله پلویی آمدیم که نشانهای به نام قبر پلویی بود و ما در ضلع غربی قبر پلویی زندگی میکردیم شبهای جمعه مردم، به ویژه زنها میآمدند و برای طلب حاجت دعا میکردند. سالهای حدود 47 به محوطه بنیصدر آمدیم و تا سال 1352 منزل پدری ما آنجا بود که من به تهران آمدم.
دوران تحصیل چطور گذشت؟
دوران ابتدایی را در مدرسه علمی که فردی به نام صادق حجازی آن را میگرداند و یک مدرسه پولی بود درس خواندم متاسفانه مدیریت بستهای بود و اختناق شدید در آن حاکم بود، مدیر هم دانشآموزان را کم اذیت نمیکرد سال ششم تا نهم را در مدرسه پهلوی قدیم خواندم و دیپلم را در هنرستان او- ارتی اخذ کردم و و لیسانس را در مدرسه عالی بازرگانی تهران گرفتم.
آن زمان شرایط فرهنگی شهر چگونه بود؟
جوانها آن زمان با شرایط سخت آن دوران دنبال فضایی بودند که آزادی عمل وفعالیت داشته باشند یادم هست ابتدا سازمان پیش آهنگی آغاز شد و سپس خانه جوانان و فرهنگ و هنر شروع شد. یک تابستان گرم پر ولوله، فکرم میکنم 1351 یا 52 بود روزی به بیرون از خانه آمدم، متوجه شدم کاغذ الوانی به دیوارها نصب شده مبنی بر پذیرش هنرجو، من هم به دنبال آن کاغذ رنگی رفتم.
آموزشگاه کجا بود؟
همانطور که گفتم همدان فضای بستهای داشت و اولین برخورد من با رضا کشانی در ساختمان فرهنگ و هنر خیابان سعیدیه بود مردی با موهای بلند و از نظر فیزیکی و حرکات انسانی خاص، متفاوت و هنرمند بود با هزار جان کندن توانستم بگویم که من علاقمند به هنر هستم فرمی به من داد، پرکردم، یک جزوه به من داد و که بخوانم و هفته بعد امتحان بدهم با یک شوق و ذوقی تمامی جزوه را حفظ کردم که چند شعر، چند دیالوگ از اتللو و متنهای مختلف بود که تمامی را حفظ کردم، در آزمون قبول شدم و ثبتنام آغاز شد کارت من شماره سه بود. و من از اولین کسانی بودم که وارد کلاسهای فرهنگ و هنر در همدان شدم. روزی که من آنجا بودم خانم دکتر ایراندخت میرهادی نیز آمد که برای من نوجوان شخصیت جالبی بود.
با چه کسانی هم دوره بودید؟
آقای کشانی اوایل ده 50 به همدان آمد همان سالها فرهنگ و هنر همدان شکل گرفت که من جزاولین هنرجوهای کشانی بودم و با صادق آشورپور، جلال میرزاپور و مهدی چایانی هم دوره بودیم. قاسم زارع زاغه و عباس شیخبابایی دورههای بعد آمدند که قاسم زارع بهخاطر صدای خاصاش در روستاها نقالی هم میکرد. کلاسها یک روز درمیان برگزار میشد کشانی درس میداد و همزمان با آموزش نمایش هم کار میکردیم.
از اولین اجراها بگویید؟
اولین کار ما صبح طلوع میکند ابراهیم مکی بود که با قاسم زارع زاغه و عباس شیخ بابایی بازی کردیم. نمایشنامه مستاجر، شب شولم آش و چند نمایشنامه را هم کار کردیم.
دردوران مدرسه هم کار میکردید؟
من با ناصر جمشیدآبادی سگی در خرمن جا اثر نصرتاله نویدی و ازپا نیفتادهها اثر غلامحسین ساعدی را در دبیرستان پهلوی آن زمان کار کردم در سگی در خرمن جا فقط پنجشنبه شبها اجرا میشد که دختر عموی من هم بازی میکرد.
در همدان علاوه بر جمشیدآبادی با چه کسانی کار میکردید؟
بین سالهای 1353 تا 55 کارآزاد داشتم و با روزنامه کیهان به صورت رسمی کار نمیکردم تابستانها به همدان بر میگشتم صحبت بود که گروه همدان برای جشنواره ساری کار آماده کند. اتفاق به کارگردانی جلال میرزاپور که نوشته صادق آشوپور بود را در ساری اجرا کردیم و به نوشته روزنامه اطلاعات «اتفاق اتفاقا برنده شد» سپس کارد و پیاز کشانی را بازی کردم. همان باعث شد که من پیگیر اجراهای اسماعیل خلج شوم با گروه همشهری اسماعیل خلج همکاری کنم که که شهره آغداشلو و مهدی هاشمی بعدا وارد گروه شدند.
با قدیمیهای تئاتر مانند رضا همراه ارتباط داشتید؟
دهه 40 و پنجاه یادم هست دکهای در خیابان بوعلی بود که مالک آن رحیم نراقی بود و ما با یک ریال هر شب کتابی کرایه میکردیم و میخواندیم از جمله ترجمههای رضا همراه از عزیز نسین اما با خود آقای رضا همراه ارتباط چندانی نداشتم و اجراهای تئاترش را ندیده بودم. وقتی به تهران آمدم تازه به تاریخ تئاتر همدان علاقهمند شدم.
دکتر میرهادی چطور کار مشترک داشتید؟
من هر بار به همدان بر میگردم بر سرمزار خانم میرهادی میروم. با دکتر میرهادی تقریبا همسایه بودیم وقتی صبحها که به مطب میرفت و عصرها که بر میگشت برای من جالب بود و خاطره زیبایی که دارم اولین ساندویچی که من خوردم خانم میرهادی به من داد آن زمان تنها یک ساندویچی به نام مجلسی در همدان بود که برخی افراد میتوانستند به آنجا بروند شبهای مهتابی دو یا سه تاکسی کرایه میکرد و ما را به کوههای خورزنه میبرد، یک فضایی را انتخاب میکرد و تئاتر تمرین میکرد. یک شب ما را دعوت کرد و گرامافونش خراب شد و ما را شب به هتل بوعلی آورد و در رستوران سرباز هتل برای ما ساندویچ آوردند هرگز فراموش نمیکنم. در نمایش مستاجر من نقش کوچکی داشتم و همیشه بیرون بودم همیشه سر ساعت میآمد و بازی میکرد.زن بزرگی بود بازیگری به نام حسن ممتازی که بسیار قوی بود و پسرخوانده او بود را آموزش داد که بسیار موفق بود.
چطور به تهران مهاجرت و از کار تئاتر در پایتخت بگویید؟
پدر من آدم سرشناسی بود و چندین مغازه در خیابان اکباتان داشت اما رضایت نمیداد من به تهران بیایم و علاقه به هنر باعث شد به تهران بیایم بارها تنبیه شدم اما بلاخره آمدم. از فردای روزی که به تهران آمدم رفتم به گروه همشهری و کارگاه نمایش و وارد کار تئاتر شدم اولین کاری که همان روزها شروع کردم، تمرین نمایش گالیگولا بود که آربی آوانسیان کارگردانی میکرد و من، اصغر همت و حبیب دهقان نصب به عنوان بچههایی که نقش مترسکها را بازی میکردیم در آن حضور داشتیم.
در تهران آموزش هم دیدید؟
بله در تهران وارد کار روزنامه شدم اما هنر را رها نکردم دورههایی را در دانشکده هنرهای دراماتیک که دکتر رکنالدین خسروی آنجا بود گذراندم. کلاسهای آزاد دانشگاه تهران اسماعیل شنگله، سمندریان و رکنالدین خسروی تدریس میکردند.
تا چه زمانی کار میکردید؟
تئاتر را تا دهه 80 ادامه دادم و چند ین کار در تئاتر شعر اجرا کردم از جمله نمایش شبدیز صادق آشورپور که یک ماه اجر رفت. نمایشنامههای محمدرضا یوسفی که گاهی به کیهان میآمد و با کیهان بچهها کار میکرد را اجرا کردم. آخرین اجرای من سال 1378 بود و از تئاتر هم مانند روزنامه خداحافظی کردم.
کار با روزنامه چطور بود؟
از شهریور 1355 در روزنامه تا دی 1376 کیهان بودم و دو سال به موسسه رسانههای تصویری رفتم سه یا چهارسال اول که کیهان بودم تابستانها دو ماه به همدان میآمدم اما بعد از رسمی شدن مدام کار میکردم. تا مدتها شرایط خوب بود اما اواخر در روزنامه کیهان مجبور بودیم خبر اجراهای خودم را نیزحذف و سانسور کنیم و من هم استعفا دادم سالهای آخر با خون دل کار میکردم و شرایط دشوار بود.