//
کدخبر: ۵۰۹۷ //
چه بامداد شومی!

نبردی بی‌امان با آتش

آتش‌نشانان دلاور از جان گذشته آن شب هم زمانه دگر باره آ بستن حادثه بود، سرنوشت داشت می‌نوشت.

نبردی بی‌امان با آتش

آی آتش نشان برخیزو آبی بر آتش درون مادران داغدار نشان؛ به آتش‌نشانان دلاور از جان گذشته، آن شب هم زمانه دگر باره آ بستن حادثه بود، سرنوشت داشت می‌نوشت، اما چه بد نوشت. تنها او بودکه می‌دانست بازیگران این نمایش شوم چه کسانی خواهند بود، تنها او بود که خبر ازمکان وزمان این نمایش سراسر اندوه داشت. عفریته این بار در گوشه‌ای دیگر از سرزمینم زایمان کرد.

 چه بامداد شومی! چه بد یمن نوزادی! چه پاقدم نحسی!

نخستین نفس‌های این نوزاد نامیمون لهیب آتشی بود که به مثابه  دیوی مهار نشدنی هر لحظه بیشتر تنوره می‌کشید، چه نفس مرگباری! چه فضای دلگیری! هران بر لهیب آتش افزوده می‌شد وآنگاه که هیچکس رایارای تحمل این لهیب نبود و گریز تنها گزیر بود، تو به مصاف رفتی، چه نبرد نابرابری! هنگامه آتش ودود و شراره شعله‌های سوزان، تو مردانه به کام‌شان جهیدی، گرچه می‌دانستی این نبردی بی‌امان است، می‌دانستی که دراین پیکار آتش ودود و پولاد سخت در هم تنیده سلاحی جز غیرت وشرف نداری، می‌دانستی که نردبانت تنها وجدان وایثار است،رمی‌دانستی که آب تانکرها چاره‌ی این کا ر این اژدهای چند سر نیست پس با آب آبرویت به قلب حادثه زدی، می‌دانستی که شلنگ ماشین لعنتی در برابر این عفریت زاده ناتوان است پس با رگ غیرت و شرفت که آب ان خون پاکت بود به جنگی نابرابر رفتی، می‌دانستی که ممکن است جان‌های بی‌جان پناهی دردام دیو حادثه گرفتار شده باشند.

خود سوختی تا ازسوختن نجات دهی، جانفشانی کردی تا جان بخشی، رفتی تا دیگران بمانند. در ان کارزار مرگ و زندگی تنها اندیشه‌ات رهایی دیگران از دام دیو بلا بود ودر ان لحظات هول وهراس نفس‌گیر که فرار از شعله‌های این دیرینه دیو تنها چاره بود وهمگان از صحنه می‌گریختند مردانه پا پیش گذاشتی، گویی نوبت روی صحنه رفتن تو بود تابازی عشق وایثار را آغاز کنی. در نقش تو دراین صحنه هولناک مردانگی، جانفشانی، فداکاری و دادن جان کلید واژگان بودند.

هنگامی که دیگران به تماشای بازی تو در آمدند تنها ازدور نظاره‌گر بودند، صحنه به پایان رسید.

چه درونمایه‌ی دردناک و مرگباری !ین شطرنج مرگ و زندگی دریک سو تو بودی و دردیگر سویش تقدیر بود. دراین بازی سراسردلهره آور تو به مصاف بازیگر قهاری رفتی که چاره‌ای جز جانسپاری نبود. تو پای به ره عشق نهادی.

می‌دانستی که :

بحر عشق بحریست که هیچش کرانه نیست،

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.

آغوش شعله بستر مرگت شد، و تو شیرین جان عزیز را ای جان شیرین چه صادقانه در طبق اخلاص گذاشتی!

تومردی و مردانگی را تفسیری دوباره کردی و کتاب عشق را از نو نوشتی. تو رفتی تا ایثار پای برجا بماند. و بر مردان و زنان این سرزمین آریایی است که حدیث جانفشانی‌ات را بر لوح دل وجان بنگارند و درکتاب‌های درسی کودکان‌شان اسطوره جانبازی‌ات را بگنجانند تا در همیشه‌ی تاریخ بماند.

 

آیا این خبر مفید بود؟
کدخبر: ۵۰۹۷ //
ارسال نظر