//
کدخبر: ۵۰۷۵۵۰ //

حکایت شغالِ خودبزرگ‌بین و سرنوشت شرم‌آورش

این حکایت به ما می‌آموزد که فریب ظاهر، کسی را بزرگ نمی‌کند. هرکس باید خودش باشد، نه اینکه برای جلب توجه، به دروغ خود را چیزی که نیست نشان دهد!

حکایت شغالِ خودبزرگ‌بین و سرنوشت شرم‌آورش
به گزارش فرتاک نیوز،

روزی شغالی در حال گشت‌وگذار بود که ناگهان درون خمره‌ای از رنگ‌های گوناگون افتاد. وقتی از آن بیرون آمد، پوستش رنگارنگ و زیبا شده بود. نگاهی به خودش انداخت و از دیدن ظاهر تازه‌اش خوشحال شد. با غرور به میان دیگر شغالان رفت و گفت:

«من دیگر شغال نیستم! من یک طاووس بهشتی‌ام!»

شغالان که او را می‌شناختند، نگاهی به او انداختند و گفتند:

«اگر طاووس شده‌ای، پس مثل طاووس هم بخوان! ببینیم صدایت هم تغییر کرده یا نه!»

شغال دهان باز کرد تا نغمه‌ای سر دهد، اما همان زوزه‌ی همیشگی از گلویش بیرون آمد. شغالان همه به او خندیدند و گفتند:

«ظاهر را شاید بشود تغییر داد، اما باطن را نه!»

شغال از این رسوایی شرمگین شد و تصمیم گرفت به جمع طاووسان بپیوندد. پرهای رنگینش را به رخ آن‌ها کشید و گفت:

«من از شما هستم، مرا بپذیرید!»

اما طاووسان که به خوبی می‌دانستند او کیست، با نوک‌هایشان به جانش افتادند، پرهای مستعارش را کندند و او را از جمع خود بیرون کردند.

بیچاره شغال که دیگر نه در میان طاووسان جایی داشت و نه در میان شغالان، تنها و سرگردان شد و فهمید که اگر به آنچه بود قانع می‌شد، نه تحقیر می‌شد و نه رانده!

آیا این خبر مفید بود؟
کدخبر: ۵۰۷۵۵۰ //
ارسال نظر